ما بچههاي محل هر روز عصر گلكوچك و روزهاي تعطيل گلبزرگ بازي ميكرديم. چند وقتي بود كه چهره جديدي در بين اندك تماشاگران ما حضور پيدا كرده بود. سيهچرده و چهارشانه با موهاي لخت مشكي، صورتش پهن بود، وقتي توپ به اوت ميرفت، با شوتهاي جاندارش از دويدن ما به دنبال توپ اوت شده، جلوگيري ميكرد.
تقريباً هميشه يك كتاني چيني سفيدرنگ و بعدها مشكيرنگي نيز به پا داشت و گامهايي سريع برميداشت.
از شوتهايي كه ميزند، متوجه شديم دستي در كار فوتبال دارد. اما نه او پيشنهاد ميداد و نه ما.
در يكي از روزها پيرمردي (آن موقع به نظر ما خيلي پير بود ولي الان ميبينم خيلي هم پير نبوده است) با قدي متوسط، با گامهاي كوتاه، صدا كرد: «حسين بيا، حسين!» آن روز فهميديم اسمش حسين است و تازه به محله ما آمدهاند.
... حسين يكي از اعضاي ثابت تيم ما شد و ما چيزهاي زيادي از او دانستيم. برادر حسين در جبهههاي حق عليه باطل اسير شده بود و خانواده حسين لحظهشماري ميكردند تا نامهاي و خبري از پسرشان برسد. ما نيز روزي نبود كه نپرسيم از حسين چه خبر؟ خودش ميدانست وقتي ميگويم چه خبر؟ يعني از برادرش چه خبر، ميگفت: هيچ.
ميگفت: يك نامه آمده
با اشتياق ميپرسيديم: خوب! (يعني بگو چي نوشته)
- «به همه سلام رسونده و گفته من خوبم».
همه نامههايش همين بود، گاهي نيز حسين از غيبت مادرش استفاده ميكرد. نامههاي برادرش را كه مادرش از هفتخوان رستم عبور ميداد. و پنهان ميكرد، براي ما مي آورد تا همين جملات را بخواند.
هرچه ميگذشت جز همين گفتهها. اطلاع جديدي به دست نميآورديم و هميشه همين بود.
قبلاً نيز 2نفر از هممحلهايهايمان اسير شده بودند، يكي از آنها فقط يك بار تماس گرفته بود و ديگر هيچ خبري نبود. بعداً معلوم شد توسط گروهكي به نام «كومله» در كردستان اسير شده است.
پدر و مادر اين آزاده آن موقع آرام و قرار نداشتند و هر روز آنها را درحالي كه تندوتند راه ميرفتند و از هركس و هر خانوادهاي عزيزش در اسارت بود، سراغ فرزند خود را ميگرفتند، سراغ همرزمانش ميرفتند، سراغ هلالاحمر و... هركجا فكرش را ميكردند كه ميتواند روزنه اميدي باشد، ميرفتند، اما هر روز ناراحتتر از ديروز بودند، ولي نااميد نبودند.
نفر بعدي برادر زن همسايه ما بود، از اين آزاده نيز جز همان اطلاعاتي كه از برادر حسين ميرسيد، اطلاع و خبر بيشتري نميرسيد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیاض در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 15:29 | لینک ثابت |

