تبليغاتX
دفتر مشق - آسیب شناسی فرهنگ مردم ایران
 
 

مصطفى ملكيان در ادامه توضيح موضوع مورد بحث خود، عوامل و ويژگى هاى فرهنگى ايرانيان را تحت روانشناسى و يا جامعه شناسى اقوام بسط نمى دهد، بلكه مسائل فرهنگى طرح شده در اين جلسه را بدون استدلال مى داند و بيان آن را تحت تاثير مسائل درون نگر عنوان مى كند. او به سرعت ۲۰ عامل مشكلات فرهنگى ايرانيان را ذكر و تشريح مى كند و معتقد است كه بيان اين ۲۰ عامل فقط در جهت طرح است و هر فردى بايد خود آن عوامل را با وضعيت درونى خود تطبيق دهد و به درستى يا نادرستى آن پى  ببرد. او هرچند بند از اين ۲۰ عامل را به هم مرتبط مى كند و اين گونه اين عوامل را مى شمارد:
۱- پيش داورى: ما نسبت به بسيارى از امور پيش داورى داريم. يعنى اينكه پيش از تجربه و مواجهه با يك مسئله همچون اديان، اشخاص، مذاهب، اقوام، نژادها، آرمان ها، آرا و نظرات نسبت به آنها داورى مى كنيم. اكثر اين پيش داورى ها منفى است كه اگر برخى اوقات مثبت هم باشد، اين مسئله مخرب است و آثار و تبعات منفى دارد.
۲- دگماتيسم: نوعى دگماتيسم جزم و جمود در ما رسوخ كرده است. دلايل اين مسئله را بايد جامعه شناسى، روانشناسى و تاريخ تبيين كند. معناى اين نگرش اين است كه باور ما ضميمه دارد. «الف ب است و محال است الف ب نباشد.» امكان اين كم است كه ما به چيزى معتقد باشيم و اينكه محال است در آن به كار نبريم. به «صدق گريزناپذير» معتقديم.
۳- خرافه پرستى: هم در بافت دينى ما و هم در بافت سكولار ما خرافه پرستى نهفته است. يعنى اينكه به عقايدى باور داريم كه هيچ گونه شاهد و دليلى براى آن وجود ندارد.»
مصطفى ملكيان اين سه عامل از ۲۰ عامل در حال شمردن را فرزندان «استدلال ناگرايى» ايرانيان مى داند و اين نكته را بازگو مى كند كه آموزش و پرورش ما نيز بر مبناى «باطن و فهم و استدلال» نيست، بلكه بر مبناى «ظاهر و حافظه» است، لذا افرادى با تحصيلات آكادميك را مى بينيد كه جزم و جمود دارند.
او سپس به ادامه ذكر عوامل مى پردازد و عامل بعدى را اين گونه آغاز مى كند:
۴- بها دادن به ارزش داورى ديگران نسبت به خود: براى ما مهم است كه بدانيم ديگران نسبت به ما چه نظرى دارند. راجع به ما چه مى گويند؟! آرا و نظرات ديگران در مورد ما بيشتر از ديدگاه ما نسبت به خودمان اهميت دارد. به ندرت به نظرات خودمان درباره عملكردمان توجه داريم. هميشه تراژدى را در خودمان قرار نمى دهيم بلكه در ديگران مستقر مى كنيم و نظر خودمان برايمان اهميت ندارد.
۵- همرنگى با جماعت: براى ما اهميت دارد كه خودمان را موافق ديگران نشان دهيم و تظاهر كنيم و در هيچ راهى تنها نمانيم. زمانى كه در برابر جمهورى - در جامعه يا محيط كار- قرار مى گيريم سعى مى كنيم رفتار يا سخنى نگوييم كه آنان برنتابند.
۶- تلقين پذيرى: همواره در برابر سخن ديگران اين را نمى  پرسيم كه بديل سخن شما كدام است؟! يعنى اينكه يك آوايى را پذيرائيم و سراغ ساير سخنان را نمى گيريم.
۷- القاپذيرى: يك راى آنقدر تكرار مى شود كه تكرار جاى دليل را مى گيرد. به جاى ذكر دليل به عنوان مثال ۳۰۰ بار مى گوييم «الف ب است». اين روش در پروپاگاندا و آوازه گرى كاربردى فراوان دارد.
۸- تقليد: مراد تقليد به كار رفته در فقه نيست. بلكه به معناى روانشناختى است يعنى آگاهانه يا غيرآگاهانه طرز پوشاك، خوراك، مسكن، عزا، عروسى و... را تحت الگوى يك شخص قرار مى دهيم. خود را هماهنگ مى كنيم با تو؛ ماننده تو مى شوم. مراد از تقليد الگوگيرى است بدون اينكه بدانى چرا اين كار را مى كنى.
۹- تعبد: سخن فردى را پذيرفتن، به دليل اينكه آن فرد مى گويد. «الف ب است» چون كه
X يا Y گفته است و اصلاً استدلال نمى آوريم.
ملكيان پس از سه عامل اوليه عوامل شش گانه بعدى يعنى عامل بها دادن به ارزش داورى ديگران، همرنگى با جماعت، تلفيق پذيرى، القاپذيرى، تقليد و تعبد را مجموعه عواملى تحت تاثير يك گزاره «زندگى اصيل نداريم» ذكر و آن را به معناى زندگى براساس فهم و تشخيص خود تعريف مى كند. او «زندگى اصيل» را داراى دو سر مى داند: «يكى عقل در مسائل نظرى و ديگرى وجدان اخلاقى در مسائل عملى.» و مى گويد: «ما اين دو سرمايه را تعطيل كرده ايم. ما نبايد به اين توجه داشته باشيم كه مرادها، ديگران، افكار عمومى و... چه مى گويند، بلكه بايد به عقل و وجدان خود رجوع كنيم. البته رجوع به اهل فن در تمامى امور جزء تقليد و تعبد نيست و با زندگى اصيل در تضاد نيست.»
ملكيان بار ديگر شمارش آسيب هاى فرهنگى ايرانيان را از سر مى گيرد و به سراغ دهمين عامل مى رود:
۱۰- شخصيت پرستى و كيش  شخصيت: شخصى خودش را به ما عرضه مى كند و ما او را به دست خودمان بزرگ و فربه مى كنيم. هيچ شخصى تبديل به كيش نمى شود، مگر اينكه مخاطب داشته باشد و مخاطبان او را بزرگ كنند.
۱۱- تعصب: سفت چسبيدن به آنچه داريم و نگاه نكردن به چيزهاى زيادى كه نداريم. نسبت به آنچه كه داريم شيفته مى شويم و اصلاً حسرت آنچه كه نداريم، نمى خوريم و نسبت به آنچه كه داريم وفادار مى شويم. اينجا است كه خودى و غيرخودى، خويش و بيگانه و محرم و نامحرم بروز مى كند.
۱۲- اعتقاد به برگزيدگى: فكر مى كنيم با توجه به تمامى اشكالات و ايرادها ما نابود نمى شويم كه اكثر اهمال هايى كه داريم ناشى از همين مسئله است.معتقديم كه بالاخره تمام اشكالات درست مى شود و براى خود يك وضع خاص و استثنايى متصور مى شويم. همواره گول «هماهنگى پيش بنياد» را مى خوريم. لذا دشمن مى تراشيم، فكر مى كنيم نابود مى شويم. هرچه نظام حقوقى ما باشد، ما از بين نمى رويم و به عبارتى معتقديم كه «دستى از غيب برون آيد و كارى بكند».
۱۳- تجربه نگرفتن از گذشته: فراموش مى كنيم رخدادها را و همواره ضربه مى خوريم از ناحيه كسانى كه در گذشته به ما ضربه زده اند. از لحاظ عاطفى برخى اتفاقات را فراموش نمى كنيم و كينه جو مى شويم، اما از لحاظ ذهنى اينكه در تاريخ چه اتفاقى افتاده و چه آثارى داشته را به راحتى از ياد مى بريم. به عنوان مثال از ابتداى مشروطه تا دهه ۴۰ چه اتفاقات و تجربه هايى كه به دست نيامد، اما به راحتى آن را فراموش كرده ايم.
۱۴- جدى نگرفتن زندگى: در عين شوخ طبعى بايد زندگى را جدى گرفت. البته كسانى زندگى را جدى مى گيرند كه به مسئله باور دارند. اول اينكه معتقدند از قواعد حاكم بر نظام هستى مستثنى و جدا نيستند. به عنوان مثال ما فكر مى كنيم ديگران اگر ورزش نكنند بيمار مى شوند، اما ما نمى شويم.
دوم اينكه كسى كه احساس نسبت به سنجش را دارد، مسائل را اهم و مهم مى كند و مهم را فداى اهم نمى كند و يا به عبارتى دفع افسد به فاسد مى كند. بايد بدانيم كه در كجا انعطاف داشته باشيم و در كجا نداشته باشيم.
۱۵- نگرش نادرست به كسب و كار: فقط براى كسب درآمد، كار مى كنيم. اگر از ناحيه بيكارى بشود، درآمد كسب كرد، حتماً اين كار را خواهيم كرد. عاشق چشم و ابروى كار نيستيم، بلكه اصل در نزد ما كسب درآمد است. ما كه به رجال سياسى انتقاد مى كنيم كه چرا هركدام كارى را برعهده دارند كه نمى توانند انجام دهند، خود همچون آنان هستيم. ما بايد اولاً كارى را انجام دهيم كه از عهده آن برآييم و ثانياً آن را به بهترين وجه انجام دهيم. نگاه ما به شغل و كار نبايد به عنوان «شر اجتناب ناپذير» باشد.
۱۶- عدم اعتقاد به رياضت: قائل به رياضت نيستيم. رياضت به اين معنا كه قبول كنيم نمى توان در زندگى همه چيز را با هم داشت. همه محاسن قابل جمع نيستند. بايد همه چيز را فدا كنيم تا چيزى ارزشمند را به دست آوريم. عدم اعتقاد به رياضت باعث عامل بعدى مى شود.
۱۷- مصرف زدگى مفرط و تجمل پرستى: برخى معتقدند كه مردم ايران اصلاً فقير هستند، پس چگونه مصرف زده اند؟! بايد گفت كه اين ديدگاه در آنان نيز وجود دارد يعنى اين ديدگاه هست، ممكن است امكان آن نباشد. كدام از ما حاضر است براى آرمان هاى اخلاقى خودمان، قوم و يا شهروندان جهانى به قدر ضرورت اكتفا كند؟! حاضريم عزت نفس خود را از دست بدهيم، اما فلان پرده يا مبلمان در منزلمان باشد.
۱۸- عدم تشخيص خوشايند و مصلحت: قدرت تشخيص ميان خوشايند يا منافع كوتاه مدت و مصلحت يا منافع بلندمدت را نداريم. ما هميشه بايد به عنوان يك خود يا يك شهروند به منافع بلندمدت توجه داشته باشيم وگرنه چه فرقى ميان ما و آن طفل است كه يك شكلات به او مى دهى و انگشترى را از او مى گيرى.
۱۹- زبان پريشى: در واقع ما در حوزه زبان و كلام دو مشكل داريم. اولى زيادگويى است و ملتى هستيم كه آسان ترين كار برايمان حرف زدن است. دوم اينكه حرف خود را نمى فهميم و زبان پريش هستيم. سخنان مان پشت ندارد، ياوه به تمام معناست. فقط الفاظ را در كنار هم مى گذاريم.
۲۰- ظاهرگرايى: به جاى اينكه به پيام يا ارزشى كه پشت يك كار نهفته است بنگريم، فقط و فقط به ظاهر آن نگاه مى كنيم. ظاهربينى ما را آماده ظاهرفريبى مى كند و اخلاق، عرفان و روانشناسى فداى ظواهر مى شوند.
مصطفى ملكيان كه با سرعت همراه با دقت اين ۲۰ مورد را توصيف و تشريح مى كند، از چند نكته پايانى نمى گذرد و موردى را بار ديگر مى گويد كه در ابتدا گفت: «به اين موارد با تأمل بنگريد و آنها را با درون خود مقايسه كنيد.» او سپس از «مجيز گويى» برخى روشنفكران و نخبگان از مردم انتقاد و اينكه برخى تمام مشكل ها را به سيستم سياسى حاكم بازمى گردانند، رد مى كند: «رژيم سياسى زاييده فرهنگ مردم است. اين گونه فرهنگ رژيم سياسى خاص خود را برمى گزيند. علت العلل مشكلات رژيم سياسى نيست. اصالت در درون ما است. با عوض شدن درون ما، همه چيز درست مى شود.» ملكيان در نهايت تاكيد مى كند كه اين عوامل را كه عامل بدبختى ايرانيان مى داند، مهمتر از ساير علل است، والا علل ديگر هم وجود دارد كه برخى را در ابتدا ذكر كردم اين علل از نگاه بنده مهمترين علت است.

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:21  توسط بیاض  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM