پرده اول
سوار اتوبوس خط ازادی -فیاض بخش می شوم؛صبح خیلی زود نیست اما طبق معمول مردم کیپ تا کیپ هم ایستاده اند به سختی می شود جابجا شد؛ صدای فردی که مردم را به صلوات می خواند همه حواس ها را به خود جلب می کند.
"اقایون ؛ خانم ها؛ برادران ؛ خواهران من گدا نیستم!! من فقط دست نیاز به سمت شما دراز می کنم . کمکم کنید من گدا نیستم. یه خواهر دانشجو دارم که دیوونه شده و در بیمارستان روزبه بستریه؛ میرم مرخصص اش کنم .اما پول ندارم ؛ فرش زیر پام را فروخته ام .من گدا نیستم؛ از شهرستان ... امده ام اینجا غریبم؛ گدا نیستم . کمکم کنید . این پولا خوردن نداره اما من نا چارم؛ من جوونم اما غرورم را زیر پا می زارم. خواهرای عزیز !برادرای محترم !به من کمک کنید جای دوری نمی ره!من گدا نیستم!"و...
البته همه این حرفها را با سوز و گداز می گفت و تعدای از مردم نیز سکه و اسکناس هایی را کف دست این فرد که گدا نبود !می گذاشتند .او نیز می گفت : دستتون درد نکند خدا اجرتون بده و... ایستگاه بعد از اتوبوس پیاده شد خودش را مرتب کرد سکه هایی راکه جیبش را سنگین کرده بود را داخل صندوق صدقات خالی کرد وبدو ن اینکه به روی خودش بیا ورد رفت سراغ مسافران اتوبوس بعدی.
این همهمه مردم بود که می گفتند : این کارش همینه من چند بار دیدمش؛ این ادما با احساسات مردم بازی میکنند؛ عجب روزگاری شده؛چند بار که من دیدمش همین حرفها را می گه و...
پرده دوم را در پست بعدی می اور م چون درحال حاضر فرصت تایپ ندارم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|