اتوبوس خط جمهوری - بهارستان را سوار می شوم. مردی با قدی متوسط نزدیک به کوتاه با یک آکاردئون وارد می شود . سلام "سلام خواهران و برادران!من تا چند وقت پیش با پسرم می آمدم؛ من می زدم (منظورش سازش بود نه بچه اش) و اون می خواند؛اما چون صاحب یک بچه شدیم دیگر نمی تواند بیاید( من هم این بخش را خوب متوجه نشدم) جدم ؛پدرم وخودم خواننده و نوازنده بودیم ؛این کار خانوادگی ماست.من خودم بچه تهرونم از سر نا چاری این کار را می کنم.
خانم ها و اقایون چند روز دیگر ماه محرم است ودیگر نمی توانم ساز دستم بگیرم و هیچ پس اندازی نیز ندارم. خدا اجرتان بدهد ؛البته من خودم میدونم این کار جاش تو اتوبوس نیست؛اما خوب چاره ندارم ببخشید" وشروع نواختن کرد چه نواختنی!
این صدای مسافرین بود: یارو واقعا" بچه تهرونه !به هش که نمی اومد ایرونی باشه چه برسه به تهرونی. ای بابا این هرروزکارشه اما هر روز توی یه مسیر و...
اما پول بی زبان بود که هر کس به نیتی تقدیم این نوازنده می کرد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|