1
پادشاهی فرمان قتل محکومی را صادر کرد. محکوم او را دشنام داد. پادشاه تظاهر به نشنیدن کرد و از وزیر خود پرسید: چه گفت؟ وزیر گفت: قربان محکوم میگوید: مرا عفو کن! پادشاه دستور داد آزادش کردند. وزیر دیگری شیطنت کرد و گفت: قربان این وزیر دروغ میگوید، چون محکوم درخواست عفو نکرد، بلکه شما را دشنام داد، پادشاه ناراحت شد و گفت: دروغ او را بیشتر از راست تو پسندیدم، چون دروغ او خیر و مصلحت بود، اما سخن راست تو بوی قساوت و خیانت داشت.
2
در زمان حکومت قاجار رسم بود که بزرگان گوشهای خود را زیر کلاه پنهان میکردند، روزی ناصرالدینشاه وزیر دفتر خود را دید که گوشهایش از زیر کلاه بیرون است، نگاهی خشمآلود به سوی او افکند و گفت: گوشهایت را زیر کلاه بگذار و گرنه میگویم شلاقت بزنند. وزیر بلافاصله کلاه را زیر گوشهایش پایین کشید و گفت: بفرمایید قربان این هم گوشهای صاحب مرده زیر کلاه صاحب مرده، ببینم اوضاع این مملکت با گوش زیر کلاه بردن من درست میشود؟
پادشاهی فرمان قتل محکومی را صادر کرد. محکوم او را دشنام داد. پادشاه تظاهر به نشنیدن کرد و از وزیر خود پرسید: چه گفت؟ وزیر گفت: قربان محکوم میگوید: مرا عفو کن! پادشاه دستور داد آزادش کردند. وزیر دیگری شیطنت کرد و گفت: قربان این وزیر دروغ میگوید، چون محکوم درخواست عفو نکرد، بلکه شما را دشنام داد، پادشاه ناراحت شد و گفت: دروغ او را بیشتر از راست تو پسندیدم، چون دروغ او خیر و مصلحت بود، اما سخن راست تو بوی قساوت و خیانت داشت.
2
در زمان حکومت قاجار رسم بود که بزرگان گوشهای خود را زیر کلاه پنهان میکردند، روزی ناصرالدینشاه وزیر دفتر خود را دید که گوشهایش از زیر کلاه بیرون است، نگاهی خشمآلود به سوی او افکند و گفت: گوشهایت را زیر کلاه بگذار و گرنه میگویم شلاقت بزنند. وزیر بلافاصله کلاه را زیر گوشهایش پایین کشید و گفت: بفرمایید قربان این هم گوشهای صاحب مرده زیر کلاه صاحب مرده، ببینم اوضاع این مملکت با گوش زیر کلاه بردن من درست میشود؟
منبع:کتاب گل واژه های سخن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:8 توسط بیاض
|
